مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

106

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و بيست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن با زوجه خويش و با عجوز ام الدواهى بخارج شهر آمدند . حسن عصا بدست گرفته ، بر زمين زد و گفت : اى خادمان اين نامها در نزد من حاضر آئيد . ناگاه زمين بشكافت . هفت تن عفريت كه هر يكى را پاى در قعر زمين و سر بابر بود ، بدر آمدند و در برابر حسن ، سه بار زمين بوسه دادند و همگى يك‌دفعه گفتند : اى خواجه ، چه ميفرمائى ؟ كه ما فرمان‌بردار توايم . اگر بخواهى درياها را بخشكانيم و كوه‌ها را از جاى خود بجاى ديگر كنيم . حسن از سخن ايشان فرحناك گشته ، دلش قوت گرفت و عزيمتش استوار شد و بايشان گفت : شما كيستيد و نام شما چيست و از كدام قبيله‌ايد ؟ عفريتان دوباره زمين ببوسيدند و گفتند : ما هفت پادشاهيم . هريكى از ما بهفت قبيله از جنيان و عفريتان حكمرانست . ما هفت تن بچهل و نه گروه از طوايف جن مسلطيم ولى خدمتكار و بندهء تو هستيم . هركس كه به اين عصا مالك شود ، بر همهء ما فرمان‌رواست . حسن چون سخن ايشان بشنيد ، فرحناك شد و همچنان زن حسن و عجوز شادمان گشتند . پس از آن حسن بايشان گفت : همىخواهم كه مرا بميان قبائل خود بريد . گفتند : اى خواجه ، اگر ما ترا ميان قبايل خويشتن بريم ، بر تو و همراهان تو بيم داريم . از آنكه قبايل ما گروههاى بسيار هستند . پارهء از آنها سرهاى بىتن و پارهء از آنها تنهائى بىسر و پارهء به صورت وحشيان و پارهء به صورت درندگان‌اند و ديدن تو آنها را سودى ندارد . اكنون بازگوى كه در اين وقت از ما چه ميخواهى ؟ حسن گفت : از شما ميخواهم كه مرا با زن خود و با اين زن نيكوكار در همين ساعت برداشته ، به شهر بغداد رسانيد . چون ايشان سخن بشنيدند ، سر به زير افكندند . حسن گفت : از بهر چه جواب نميدهيد ؟ همگى بيك دفعه گفتند : اى خواجه ، ما از عهد سليمان بن داود عليه السلام سوگند ياد كرده‌ايم كه كسى را از آدميان بر دوش نگيريم و از آن